MY MOTHER , I love you and I need you,even though
I love you and I need you ,even though
I may at times have made you tear your hair
I set myself apart , but even so
your presence and your love are always there
you are my jail cell and ten-ton door
that keeps me from just being who Iam
and so I pound the walls and go to war
yet though I must rebel , all the while
I know your love's the ground on which I stand
I wait upon the flash of your pround smile , my MOTHER
and twist inside at every reprimand
I'm sorry for the times I've caused you pain
after these brief storms , love will remain
barry teyler......... 2007/july/4
مادر دوستت دارم و به تو محتاجم!
تا ابد دوستت دارم و به تو محتاجم
و همین لحظه این قدر اشک برای ریختن دارم که موهایت
تر شود
خودم را از تو دور کرده ام،با این وجود
توجه و عشق تو هنوز در دلم برپاست
تو سرپناه و مامن من هستی
که مرا از گزندها و آسیب ها حفظ میکنی
من از دیوارها می گذرم و پرواز میکنم
و تمام کارهایی را که باید،انجام میدهم
تا در پناه تو باشم
شاید من یاغی و سرکش باشم
اما میدانم حتی زمینی که بر روی آن ایستاده ام از عشق تو
سرشار است
من منتظر لبخند درخشان و پرغرور تو هستم، مادر
لبخندی که هر گره ای را باز میکند
برای تمام لحظاتی که به خاطر من رنج کشیده ای
متاسفم!
اما بعد از طوفان های کوچک
این آرامش است که پا بر جا خواهد ماند.........13/4/1386
دانه خردل جادویی....
زنی که تنها پسرش را از دست داده بود اندوهگین و افسرده نزد پدر روحانی رفت و گفت:
شما چه دعایی چه پیشنهاد میکنید تا پسرم دوباره به زندگی برگردد؟
مرد روحانی به جای این که و را از خود براند یا برایش دلیل بیاورد گفت:برو برای من
دانه خردلی از خانه ای بیاور که صاحبانش هرگز اندوهگین نبوده اند.ما از آن استفاده
میکنیم تا اندوه را اززندگی تو برانیم.
زن به جست و جوی دانه خردل جادویی رفت .
ابتدا به یک خانه مجلل اعیانی رسید و در خانه را زد و گفت:من در جست و جوی
خانه ای هستم که هرگز غم و اندوه را نمیشناسد.آیا غم و اندوه در این خانه جایی
دارد؟آن ها گفتند:مطمئنا اشتباه آمده ای و تمام اتفاقات اسف باری را که این
اواخر برایشان رخ داده بود تعریف کردند.زن که خود نیز غمگیم بود انها را تسلی داد و
سپس به جست و جوی خانه ای رفت که هرگز اندوه را نمیشناسدواما به هر
خانه ای میرسید داستان های غمنگیزی را میشنید.زن انقدر درگیر کمک به دیگران
شد که اندوه خود را فراموش کرد و بدین ترتیب از راز خردل جادویی آگاه شد...!