تبليغاتX
littlestar b_612
87/04/01


 

می روم خسته و افسرده و زار
سوی منزلگه ویرانه خویش
به خدا می برم از شهر شما
دل شوریده و دیوانه خویش
می برم تا که در آن نقطه دور
شستشویش دهم از رنگ نگاه
شستشویش دهم از لکه عشق
زین همه خواهش بیجا و تباه
می برم تا ز تو دورش سازم
ز تو ای جلوه امید حال
می برم زنده بگورش سازم
تا از این پس نکند باد وصال
ناله می لرزد
می رقصد اشک
آه بگذار که بگریزم من
از تو ای چشمه جوشان گناه
شاید آن به که بپرهیزم من
بخدا غنچه شادی بودم
دست عشق آمد و از شاخم چید
شعله آه شدم صد افسوس
که لبم باز بر آن لب نرسید
عاقبت بند سفر پایم بست
می روم خنده به لب ‚ خوینن دل
می روم از دل من دست بدار
ای امید عبث بی حاصل

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 18  توسط H-S-A-72  | 

86/06/21
روزی

خواهم آمد- و پیامی خواهم آورد.

در رگ ها- نور خواهم ریخت.

و صدا خواهم در داد:ای سبدهاتان پر خواب! سیب

                          آوردم- سیب سرخ خورشید.

 

خواهم آمد گل یاسی به گدا خواهم داد.

زن زیبای جذامی را- گوشواری دیگر خواهم بخشید.

کور را خواهم گفتم:چه تماشا دارد باغ!

دوره گردی خواهم شد- کوچه ها را خواهم گشت- جار

                        خواهم زد:آی شبنم- شبنم- شبنم

رهگذری خواهد گفت:راستی را- شب تاریکی است -

                                      کهکشانی خواهم دادش.

روی پل دخترکی بی پاست- دب اکبر را بر گردن او

                                              خواهم آویخت.

هر چه دشنام- از لب ها خواهم برچید.

هر چه دیوار- از جا خواهم برکند.

رهزنان را خواهم گفت:کاروانی آمد بارش لبخند!

ابر را- پاره خواهم کرد.

من گره خواهم زد- چشمان را با خورشید- دل ها را با

             عشق- سایه ها را با آب- شاخه ها را با باد.

 

و بهم خواهم پیوست- خواب کودک را با زمزمه ی زنجره ها.

 

بادبادک ها- به هوا خواهم برد.

گلدان ها- آب خواهم داد.

 

خواهم آمد-پیش اسبان- گاوان- علف سبز نوازش

                                              خواهم ریخت!

مادیانی تشنه- سطل شبنم را خواهم آورد.

خر فرتوتی در راه- من مگس هایش را خواهم زد.

 

 

خواهم آمد سر هر دیواری- میخکی خواهم کاشت.

پای هر پنجره ای- شعری خواهم خواند.

هر کلاغی را- کاجی خواهم داد.

مار را خواهم گفت:چه شکوهی دارد غوک!

آشتی خواهم داد.

آشنا خواهم کرد.

راه خواهم رفت.

نور خواهم خورد.

دوست خواهم داشت.

                                             سهراب سپهری

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 17  توسط H-S-A-72  | 

86/05/02
گمان کردیم

چراغ های حقیر شهرمان

زیباتر از

ستارگان آسمان شب های اجدادمان است

و شاید

همین گمان واهی بود

که آسمان شهرمان را

این چنین خالی از ستاره کرد! 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10  توسط H-S-A-72  | 

86/04/13
MY MOTHER , I love you and I need you,even though

I love you and I need you ,even though

 I may at times have made you tear your hair

I set myself apart , but even so

your presence and your love are always there

you are my jail cell and ten-ton door

that keeps me from just being who Iam

and so I pound the walls and go to war

yet though I must rebel , all the while

I know your love's the ground on which I stand

I wait upon the flash of your pround smile , my MOTHER

and twist inside at every reprimand

I'm sorry for the times I've caused you pain

after these brief storms , love will remain

barry teyler......... 2007/july/4

 

مادر دوستت دارم و به تو محتاجم!

تا ابد دوستت دارم و به تو محتاجم   

و همین لحظه این قدر اشک برای ریختن دارم که موهایت

تر شود

خودم را از تو دور کرده ام،با این وجود

توجه و عشق تو هنوز در دلم برپاست

تو سرپناه و مامن من هستی

که مرا از گزندها و آسیب ها حفظ میکنی

من از دیوارها می گذرم و پرواز میکنم

و تمام کارهایی را که باید،انجام میدهم

تا در پناه تو باشم

شاید من یاغی و سرکش باشم

اما میدانم حتی زمینی که بر روی آن ایستاده ام از عشق تو

سرشار است

من منتظر لبخند درخشان و پرغرور تو هستم، مادر      

لبخندی که هر گره ای را باز میکند

برای تمام لحظاتی که به خاطر من رنج کشیده ای

متاسفم!

اما بعد از طوفان های کوچک

این آرامش است که پا بر جا خواهد ماند.........13/4/1386  


دانه خردل جادویی....

زنی که تنها پسرش را از دست داده بود اندوهگین و افسرده نزد پدر روحانی رفت و گفت:

شما چه دعایی چه پیشنهاد میکنید تا پسرم دوباره به زندگی برگردد؟

مرد روحانی به جای این که و را از خود براند یا برایش دلیل بیاورد گفت:برو برای من

دانه خردلی از خانه ای بیاور که صاحبانش هرگز اندوهگین نبوده اند.ما از آن استفاده

میکنیم تا اندوه را اززندگی تو برانیم.

زن به جست و جوی دانه خردل جادویی رفت .

ابتدا به یک خانه مجلل اعیانی رسید و در خانه را زد و گفت:من در جست و جوی

خانه ای هستم که هرگز غم و اندوه را نمیشناسد.آیا غم و اندوه در این خانه جایی

دارد؟آن ها گفتند:مطمئنا اشتباه آمده ای و تمام اتفاقات اسف باری را که این

اواخر برایشان رخ داده بود تعریف کردند.زن که خود نیز غمگیم بود انها را تسلی داد و

سپس به جست و جوی خانه ای رفت که هرگز اندوه را نمیشناسدواما به هر

خانه ای میرسید داستان های غمنگیزی را میشنید.زن انقدر درگیر کمک به دیگران

شد که اندوه خود را فراموش کرد و بدین ترتیب از راز خردل جادویی آگاه شد...!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9  توسط H-S-A-72  | 

86/03/29

 دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ایوان می روم و انگشتانم را

بر پوست کشیده ی شب میکشم

چراغ های رابطه تاریکند

چراغ های رابطه تاریکند

کسی مرا به افتاب

معرفی نخواهد کرد

کسی مرا به مهمانی گنجشک ها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردنی است

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23  توسط H-S-A-72  | 

86/02/01

 

روح من - برای من رفیقی است که مرا- هنگام روزهای سخت و سنگین- دلداری می دهد-

 

و هنگام فزونی یافتن غم های زندگی تسکین می بخشد.

 

کسی که همدم روح خود نباشد- دشمن روح مردم است.

 

کسی که در خویشتن خویش دوستی را نمی یابد- اکنده از ناامیدی خواهد مرد.

 

زیرا زندگی از درون انسان می جوشد- نه از بیرون او.

 

من امده ام تا حرفی را بگویم و ان را خواهم گفت!

 

اگر پیش از به زبان اوردن ان- مرگ مرا دریابد فردا آن را بر زبان می اورد زیرا فردا هیچ رازی را در کتاب ابدیت پنهان نمی گذارد.

 

 من امده ام تا در شکوه و روشنایی عشق و زیبایی- زندگی کنم.

 

من در این جایم-زنده:مردم نمی توانند مرا از زندگی ام تبعید کنند.

 

اگر انها چشمانم را در اورند من به نجوای عشق و نغمه های زیبایی و سرور گوش خواهم سپرداگر انها بخواهند مرا از شنیدن باز دارند- من وجد و سرور را در نوازش نسیم خواهم یافت که امیخته ای است از رایحه ی زیبایی و حلاوت نفس های عاشقان!

 

 

                         اثر:جبران خلیل جبران                        

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 17  توسط H-S-A-72  | 

86/01/05

با امدن نوروز و فصل بهار یه سال جدید اغاز می شه.سالی که در خود 4 فصل- 12 ماه-

 48 هفته- 365 روزرو جا داده! هر کدام از ما انسا ن ها شاید تعداد زیادیاز این فصل-ماه-

هفته و روزها رو پشت سر گذاشتیم.

فصل هایی که تفاوت زیادی با هم دارن ماه هایی که مثل هم نیستند هفته هایی که

شباهتی به هم ندارن و روز هایی که در پی یکدیگر می ایند ولی هیچ کدوم دیروز نیستند!

می توان تغییر و تحول را به وضوح در انها-در طبیعت- در جسم و حالات خود ما و در هر چیز

کوچک دیگری مشاهده کرد!

 

درود!

درودی به سرسبزی همین بهاری که می تونه همه چیو بشوره و زندگی را از نو

اغاز کنه البته اگه ما خودمون بخواهیم !

و درودی به همه ی دوستان گل خودم !به هر حال ایام نوروزه و همه به هم نوروزو

 تبریک میگن!ولی هیچکس نمی گه- چه کسی باعث مبارک شدن نوروز شده؟

انگار همه منتظرن تا یه چیزی شبیه بابانوئل یا عمو نوروز از یه راه دور بیاد و با خودش

 بسته های شادی رو هدیه بیاره! ولی اگه عمو نوروز نیامد چی؟ اگه یه مادربزرگ

 نبود که شروع به خانه تکونی کنه و اگه پدر بزرگی نبود که روی درست کردن سفره ی

 هفت سین حساس باشه و به بچه ها عیدی بده چی؟و…….

حالا که اون عزیزا بین ما نیستن چی؟ایا جون تر ها باید قید شادی و شور و شکوه بهار

 و نوروزو بزنن و روز های سال نو را در تاریکی و سردی و مثل روزهای عادی سپری کنن؟

خوب در این زمان چه کسی تضمین میکنه که روزهای ساله نو پر برکت و مبارک باشه؟

یا اصلا عبارت *نوروز مبارک* چه معنایی می تونه داشته باشه؟ در واقع-هر روز نو در

زندگی من-تو-او-ما-شما-ایشان باید پر برکت و مبارک باشه اما نتظار نداشته باشین که

این برکت خودش به زور وارد زندگی ما بشه!بلکه خودمونم باید یه تلاشی-تقلایی داشته

باشیم.

و اما اکنون :

مهم نیست که تا الان چقدر سختی کشیدی!

مهم نیست چه کارهایی باید انجام نمی دادی اما دادی!

مهم نیست چه کارهایی باید انجام میدادی اما ندادی!

هر چی شده مربوط به زمستونه و با بهار جدید- درست در لحظه ی سال تحویل دست از این سرمای زمستون بردار و خودتو به بهار بسپار تا قلب و دیده ات به محبت خالق هستی تازه بشه و تو هم بشی یه ادم جدید با عقاید خوب-رفتار خوب-دل پاک و…….

دوستای عزیزم !هیچ اهمیتی نداره که چه زمستونی رو پشت سر گذاشتین مهم اینه که الان بهاره!

و یه لبخند به زندگی تک تک ما زده شده!از این فرصت جدید استفاده کنین و در اغاز بهار برای فراموش کردن زمستون و سردی هایش خودتونو میون طبیعت رها کنین از زندگی لذت ببرین نگرونه زمستون نباشین بهار که می اد زمستون چاره ای جز رفتن ندارد……!

 

پس از این می خواهم

موج دریای هم اکنون باشم

لحظه را دریابم

صخره ی ثانیه را بشکافم

ماسه ترس و غم و دلهره را

ببرم از دریا

بسپارم به غروب شنزار

به گذشته-به دیاری متروک

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20  توسط H-S-A-72  | 

85/12/01

انگاه

خورشید سرد شد

و برکت از زمین ها رفت

 

و سبزه ها به صحراها خشکیدند

و ماهیان به دریاها خشکیدند

و خاک مردگانش را

ز ان پس به خود نپذیرفت

شب در تمام پنجره های پریده رنگ

مانند یک تصور مشکوک

پیوسته در تراکم و طغیان بود

و راهها ادامه ی خود را

در تیرگی رها کردند

 

دیگر کسی به عشق نیندیشید

دیگر کسی به فتح نیندیشید

و هیچکس

دیگر به هیچ چیز نیندیشید

در غارهای تنهایی

بیهودگی به دنیا امد

خون بوی بنگ و افیون می داد

زنهای باردار

نوزادهای بی سر زاییدند

و گاهواره ها از شرم

به گورها پناه اوردند

چه روزگار تلخ و سیاهی

نان - نیروی شگفت رسالت را

مغلوب کرده بود

پیغمبران..

از وعده گاه های الهی گریختند

و بره های گمشده ی عیسی

دیگر صدای هی هی چوپانی را

در بهت دشتها نشنیدند

 

در دیدگان اینه ها گوئی

حرکات و رنگها و تصاویر

وارونه منعکس می گشت

و بر فراز سر دلقکان پست

و چهره ی وقیح فواحش

یک هاله ی مقدس نورانی

مانند چتر مشتعلی می سوخت

 

مرداب های الکل

با ان بخارهای گس مسموم

انبوه بی تحرک روشنفکران را

به ژرفای خویش کشیدند

و موشهای موذی

اوراق زرنگار کتب را

در گنجه های کهنه جویدند

 

خورشید مرده بود

خورشید مرده بود و فردا

در ذهن کودکان

مفهوم گنگ گمشده ای داشت

انها غرابت این لفظ کهنه را

در مشق های خود با لکه های درشت سیاهی

تصویر مینمودند

 

مردم

گروه ساقط مردم

دلمرده و تکیده و مبهوت

در زیر بار شوم جسدهاشان

از غربتی به غربت دیگر می رفتند

و میل دردناک جنایت

در دستهایشان متورم می شد

 

گاهی جرقه ای - جرقه ی ناچیزی

این اجتماع ساکت بیجان را

 

یکباره از درون متلاشی می کرد

انها به هم هجوم می اوردند

مردان گلوی یکدیگر را

با کارد می دریدند

و در میان بستری از خون

با دختران نابالغ

همخوابه می شدند

 

انها غریق وحشت خود بودند

و حس ترسناک گنهکاری

ارواح کور و کودنشان را

مفلوج کرده بود

پیوسته در مراسم اعدام

وقتی طناب دار

چشمان پر تشنج محکومی را

از کاسه با فشار به بیرون می ریخت

انها به خود فرو می رفتند

و از تصور شهوتناکی

اعصاب پیر و خسته شان تیر می کشید

اما همیشه در حواشی میدان ها

 

این جانیان کوچک را میدیدی

که ایستاده اند

و خیره گشته اند

به ریزش مداوم فواره های اب

 

شاید هنوز هم

در پشت چشم های له شده-در عمق انجماد

یک چیز نیم زنده ی مغشوش

بر جای مانده بود

که در تلاش بی رمقش می خواست

ایمان بیاورد به پاکی اواز ابها

ولی چه خالی بی پایانی شاید-

خورشید مرده بود

و هیچ کس نمی دانسشت

که نام ان کبوتر غمگین

که از قلبها گریخته است-ایمان است

 

اه- ای صدای زندانی

ایا شکوه ئاس تو هرگز

از هیچ سوی این شب منفور

نقبی به سوی نور نخواهد زد؟

اه- ای صدای زندانی

ای اخرین صدای صداها....

(فروغ فرخزاد)

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21  توسط H-S-A-72  | 

85/11/28

اگر روزی اتفاقی از انجا رد شدید عجله نکنید

اگر کودکی به سوی شما امد- اگر می خندید-اگر موهای طلایی داشت-

 اگر از او سوال پرسیدید و جوابتان را نداد-حتما حدس میزنید او کیست.

پس لطف کنید نگذارید بیشتر از این غمگین بمانم زود برایم بنویسید که او برگشته است...!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 14  توسط H-S-A-72  | 

85/10/06
  

بدبختا عاقبت همه مون همینه!

*زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست *

    *هر کس از ان نغمه ی خود خواند و از صحنه رود*

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 16  توسط H-S-A-72  |