تبليغاتX
littlestar b_612
85/08/26
درس هایی که باید از رودها بیاموزیم:

رودها از ابتدا تا انتها افتادگی و فروتنیرا تجربه می کنند و همین است

که در نهایت به میهمانی اسمان دعوت می شوند.

رودها در مواجهه با موانع به ارامی ان را دور می زنند و به راه خود ادامه

می دهند.

پویایی رود،از جریان داشتن ان است.

رودها هم وقتی به مانعی می رسند،فریاد می کشند ولی خیلی زود

خود را پیدا می کند.

هیچ جویی حقیر نیست،زیرا مادری چون باران دارند.

رودها در مسیر خویش  با همه چیز پیوند می خورند ولی،در نهایت روشن

 و شفاف به اسمان می پیوندند.

رودها برای انکه زلال شوند،گاهی در سخت ترین لایه های زمین ریاضت

 می کشند.

رود ها،با ارامش خویش حتی سنگ ها را صیقل می دهند.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 13  توسط H-S-A-72  | 

85/08/26
درس هایی که باید از کویر بیاموزیم:

به کویر باید احترام گذاشت زیرا گهواره ی عشق است و پیامبران از ان برخاسته اند.

کویر با همه نداری هایش میزبان سادگی و یکرنگی است.

عشق ورزیدن را از کویر بیاموزیم که ،دریا بودنش را به گرمای افتاب بخشید.

گذشت و فداکاری کویر را ببین ،که با تمام وجود  هر روز صبح منتظر سلام خورشید

می نشیند.

کویر درد از بالا به پایین افتادن را خوب می داند زیرا ،زمانی اقیانوسی وسیع بوده

 است.

باید کویر شد تا،خورشید را ان گونه که هست دید.

سراب در کویر ،نشانه ای از طینت اوست که همیشه  با ان همراه است .

کویر،خوب اموخته است که باید چشم به اسمان داشته باشد.

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10  توسط H-S-A-72  | 

85/08/23
شمع چهارم

شمع ها به ارامی می سوختند.

فضا به قدری ارام بود که می توانستی صحبت های انها را بشنوی.

اولی گفت:من صلح هستم!با این وجود هیچ کس نمی تواند مرا برای همیشه روشن

 نگاه دارد. من معتقدم که از بین میروم.

سپس شعله اش به سرعت کم شد و از بین رفت...

دومی گفت:من ایمان هستم !با این وجود من هم ناچارا مدت زیادی روشن نمی مانم

 بنابرین معلوم نیست که چه مدت روشن باشم.

وقتی صحبتش تمام شد نسیم ملایمی بر ان وزید و شعله اش را خاموش کرد

شمع سوم با ناراحتی گفت:من عشق هستم و ان قدر قدرت ندارم

که روشن بمانم. مردم مرا کنار می گذارند و اهمیت مرا درک نمی کنند

انها حتی عشق ورزیدن به نزدیکانشان را هم فراموش میکنند.و کمی بعد او هم خاموش

شد

 ناگهان..

پسری وارد شد و شمع های خاموش را دید و گفت:چرا خاموش شده اید؟

قرار بود شما تا ابد روشن بمانید و .....

با گفتن این جمله شروع کرد به گریه کردن.

سپس شمع چهارم گفت نترس تا زمانی که من روشن هستم

می توانیم شمع های دیگر را ذوباره روشن کنیم من امید هستم

کودک با چشم های درخشان شمع امید را برداشت و شمع های دیگر را روشن کرد.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 14  توسط H-S-A-72  | 

85/08/20
               شمع دل

همون موقع که به من پشت کردی،

 همون موقع بود که شمع دلم دلم با نگاه سرد تو خاموش شد

شمع بزرگیه ولی دریغ از یک شعله ی نگاه گرم تو که دوباره اونو روشن کنه

                          می گن اگه شمع روشن باشه،

اب میشه و کوچیک و کوچیک تر میشه

ولی شمع دل من اینجوری نیست

  اگه روشن باشه همیشه به پای تو می مونه

                              ولی...........

ولی از وقتی که تو خاموشش کردی هر روز زیر پای تو له میشه و کوچیکتر میشه...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 16  توسط H-S-A-72  | 

85/08/19
صبح که از خواب پا شدم دلم میخواست بزنم زیر گریه...

بغض گلوم رو گرفته بود و به سینه ام فشار می اورد

           نشستم لب پنجره و چشمامو

       بستم.....،به خودم فکر کردم،به زندگی ام،به اطرافیانم،به اونایی که دوستشون دارم

و به اونایی که بهشون عشق می ورزم،خوب که فکر کردم دیدم خیلی عقبم...

                  حتی....

        یه لحظه دووم نیاوردمو چشامو باز کردم...

اولین چیزی که دیدم دیوار حیات بود

          فکر کردم که...

باید از دیوار یاد گرفت،سنگین و باوقار.........

با محبت  

          با صفا،سالهای ساله که سر جاش وایستاده و به جز چند تا ترک کوچولو

     خم به ابروش نیورده

دقت که کردم دیدم نه دیوار بیچاره هم درد خودشو داره و گرنه که ترک نداشت

همینجور که که از پنجره به دیوار نگاه میکردم یه هو صدای مادرم امدو گفت:

         بچه به جای این دیونه بازی ها بیا صبحونتو بخور!

  حرفه مادرم  به دلم نشست...

با خودم گفتم به قول مامان به جای این دیونه بازی ها بچسبم به زندگیم...

           و...

               

                                ولش نکنم

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10  توسط H-S-A-72  | 

85/08/19
ای کوچه ی خیال ببر مرا با خود تا به دور دست نفس های پژمرده ی یارم

ببر مرا تا بی نهایت پوچی و اغاز هستی،تا شروع مرگ و پایان زندگی

ببر مرا به شهر مهر و محبت و صفا و شهری که در ان زندگی نمرده باشد

     و مردمش دنیا را از چشم دیگری ببینند

 انجا که به کرکس به خاطر زشتی و به اهو به خاطر زیبایی اش با نگاه متفاوت 

نگاه نکنند

ای زندگی، تو که زندگی من هستی مرا با خود به کمال زندگی ببر..

                             تا بی نهایت عشق

                                        تا اسمان اخر سادگی و صفا

ببر مرا تا به دور دست دریا ها و خشکی ها از بیکران به بی کرانه ها

                   از اغاز به اغاز ها و از پایان به پایان های خیال خود

                       با خود،بی خود ،تنهای تنها،تنهای تنها...

 

                                                                               ( مهدی.ا)

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10  توسط H-S-A-72  | 

85/08/19
 همه چی قبول!

مگر امدن من به این دنیا دست خودم بود که برای چگونه رفتنش نگران

باشم؟

و مگر من می توانستم بدون اینکه جان بگیرم و متولد شوم و رشد کنم و

فکر کنم نگران بودن را درک کنم!؟

چرا گمان می کنی انقدر ساده ام که اگر مصیبت و اتفاقات بد را به سراغم

بفرستی من ردپای تو را پشت این اتفاقات نمی بینم!؟

چرا گمان می کنی انقدر ساده ام که اگر بهترین ها را نصیبم سازی من در

شادی غرق خواهم شد و سنگینی نگاه تو را در تمام این ماجرا احساس

نخواهم کرد!؟

من به خاطر تو همه اتفاقات زندگی ام را می پذیرم. هم ان خوبترین ها و

هم انها که دیگران بدترین می نامند و برای من هنوز خوبترین اند من همه

رخدادهای همین الان و گذشته زندگی ام را می پذیرم چون می دانم که

پشت تمام این اتفاقات تو حضور داری و با نگاه گرم و مهربانت واکنش های

مرا نظاره میکنی.من ارامم و با شجاعت کامل این رخدادها را میپذیرم چرا که

تو زیرکانه با همه چیز بازی می کنی تا ثابت کنی هیچ چیز از حوزه ی تو

خارج نیست.تو حتی می توانی از پلیدترین موجودات و حوادث عالم خیر و

برکت را برای هر که بخواهی بیرون بکشی مگر ممکن است من اندکی در

قدرت حسابگری و زیرکی تو تردید کنم!؟

تو در تمام لحظات زندگی در کنار هر نسیمی که از پشت درختی می وزید

چشمان سحرانگیز و افسونگر خودت را نیز به من می نمایاندی تا بدانم

حتی کوچکترین نسیم عالم هم به اراده و فرمان تو به جریان می افتد.

تو حتی به کلماتی که من بر زبان می اورم و بر دل دمی رانم و یا    

 می نویسوم هم زودتر از من واقفی و کلمه و جمله بعدی را قبل از اینکه بر

دل و زبان من جاری شود از قبل می دانی.

به راستی وقتی چنین است چگونه می توانم حضور پر رنگ و زنده تو را در

این نوشته انکار کنم؟

من اکنون به این درک رسیدم که هر چه در زندگی همین الانم رخ می دهد

بهترین و خوش یمن ترین اتفاقی است که می توانست رخ دهد و به همین

خاطر ذره ای از وقوع ان گله مند نیستم اما برای لحظه بعد که قرار است رخ

دهد می خواهم بیشتر از همه چیز حضور ان نگاه دلربای تو را شاهد باشم

مهم نیست اتفاق بعدی چیست !

فقط می خواهم چشمانی باز داشته باشم تا بتوانم لحظه ای که اتفاق را

همچون نسیمی به سویم می فرستی و سپس چشمت درختی همین

نزدیکی ها پنهان می شوی ان لحظه را ببینم و از نظاره حضور پر شکوهت

لذت ببرم هر لحظه چشمانم را باز نگه می دارم و هر ثانیه تمام هوش و

حواسم را جمع می کنم و حتی یک کلمه هم با خودم حرف نمی زنم تا فقط

تو را ببینم که چقدر حسابگرانه و دلسوزانه بهترین ها را برایم رقم می زنی

و در نزدیک ترین فاصله با من پناه میگیری و به نظاره واکنش من در قبال

حادثه ای که رخ می دهد می نشینی اما من هر چه را رخ دهد با تمام وجود

می پذیرم

فقط به شرطی که برای لحظه ای زیبایی نگاه خود را از من دریغ نکنی!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 8  توسط H-S-A-72  |