تبليغاتX
littlestar b_612
85/12/01

انگاه

خورشید سرد شد

و برکت از زمین ها رفت

 

و سبزه ها به صحراها خشکیدند

و ماهیان به دریاها خشکیدند

و خاک مردگانش را

ز ان پس به خود نپذیرفت

شب در تمام پنجره های پریده رنگ

مانند یک تصور مشکوک

پیوسته در تراکم و طغیان بود

و راهها ادامه ی خود را

در تیرگی رها کردند

 

دیگر کسی به عشق نیندیشید

دیگر کسی به فتح نیندیشید

و هیچکس

دیگر به هیچ چیز نیندیشید

در غارهای تنهایی

بیهودگی به دنیا امد

خون بوی بنگ و افیون می داد

زنهای باردار

نوزادهای بی سر زاییدند

و گاهواره ها از شرم

به گورها پناه اوردند

چه روزگار تلخ و سیاهی

نان - نیروی شگفت رسالت را

مغلوب کرده بود

پیغمبران..

از وعده گاه های الهی گریختند

و بره های گمشده ی عیسی

دیگر صدای هی هی چوپانی را

در بهت دشتها نشنیدند

 

در دیدگان اینه ها گوئی

حرکات و رنگها و تصاویر

وارونه منعکس می گشت

و بر فراز سر دلقکان پست

و چهره ی وقیح فواحش

یک هاله ی مقدس نورانی

مانند چتر مشتعلی می سوخت

 

مرداب های الکل

با ان بخارهای گس مسموم

انبوه بی تحرک روشنفکران را

به ژرفای خویش کشیدند

و موشهای موذی

اوراق زرنگار کتب را

در گنجه های کهنه جویدند

 

خورشید مرده بود

خورشید مرده بود و فردا

در ذهن کودکان

مفهوم گنگ گمشده ای داشت

انها غرابت این لفظ کهنه را

در مشق های خود با لکه های درشت سیاهی

تصویر مینمودند

 

مردم

گروه ساقط مردم

دلمرده و تکیده و مبهوت

در زیر بار شوم جسدهاشان

از غربتی به غربت دیگر می رفتند

و میل دردناک جنایت

در دستهایشان متورم می شد

 

گاهی جرقه ای - جرقه ی ناچیزی

این اجتماع ساکت بیجان را

 

یکباره از درون متلاشی می کرد

انها به هم هجوم می اوردند

مردان گلوی یکدیگر را

با کارد می دریدند

و در میان بستری از خون

با دختران نابالغ

همخوابه می شدند

 

انها غریق وحشت خود بودند

و حس ترسناک گنهکاری

ارواح کور و کودنشان را

مفلوج کرده بود

پیوسته در مراسم اعدام

وقتی طناب دار

چشمان پر تشنج محکومی را

از کاسه با فشار به بیرون می ریخت

انها به خود فرو می رفتند

و از تصور شهوتناکی

اعصاب پیر و خسته شان تیر می کشید

اما همیشه در حواشی میدان ها

 

این جانیان کوچک را میدیدی

که ایستاده اند

و خیره گشته اند

به ریزش مداوم فواره های اب

 

شاید هنوز هم

در پشت چشم های له شده-در عمق انجماد

یک چیز نیم زنده ی مغشوش

بر جای مانده بود

که در تلاش بی رمقش می خواست

ایمان بیاورد به پاکی اواز ابها

ولی چه خالی بی پایانی شاید-

خورشید مرده بود

و هیچ کس نمی دانسشت

که نام ان کبوتر غمگین

که از قلبها گریخته است-ایمان است

 

اه- ای صدای زندانی

ایا شکوه ئاس تو هرگز

از هیچ سوی این شب منفور

نقبی به سوی نور نخواهد زد؟

اه- ای صدای زندانی

ای اخرین صدای صداها....

(فروغ فرخزاد)

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21  توسط H-S-A-72  |