تبليغاتX
littlestar b_612
87/10/03
جغدي روي کنگره هاي قديمي دنيا نشسته بود. زندگي را تماشا ميکرد ،

رفتن و رد پاي آن را.

 آدم هايي را ميديد که به سنگ و ستون ، به در و ديوار دل ميبندند.

اما جغد ميدانست
که سنگ ها ترک ميخورند ، ستون ها فرو ميريزند، در ها ميشکنند و ديوارها خراب مي شوند.
او بارها  و بارها تاج هاي شکسته ، غرورهاي تيکه تيکه شده را لا به لاي خاکروبه ها ي
قصر دنيا ديده بود.

او هميشه آوازهايي درباره ي دنيا و ناپايداريش  مي خواند و فکر ميکرد

شايد پرده هاي ضخيم دل آدم ها ، با اين آواز کمي بلرزد.

روزي کبوتري از آن حوالي مي گذشت
آواز جغد را شنيد و گفت : بهتر است سکوت کني و آواز نخواني  ، ادم ها
 آوازت را دوست ندارند
غمگينشان مي کني ، دوستت ندارند ، مي گويند بد يمني و بد شگون و جز خبر بد چيزي نداري.

قلب جغد پير شکست و ديگر آواز نخواند

سکوت او آسمان را افسرده کرد .

آن گاه خداوند به جغد گفت : آواز خوان !
پس چرا ديگر آواز نمي خواني ؟ دل آسمانم گرفته است.


جغد گفت : خدايا آدم هايت من و آواز هايم را دوست ندارند ...

خدا به او گفت : آواز هاي تو بوي دل کندن مي دهند و آدم ها عاشق دل بستنند.
دل بستن به هر چيز کوچک و هر چيز بزرگ ،

تو مرغ تماشا و انديشه اي و آن که ميبيند و مي انديشد به هيچ چيز اين دنيا
دل نميبندد !
دل نبستن سخت ترين و قشنگ ترين کار دنياست.

اما تو بخوان و هميشه بخوان
که آواز تو حقيقت است و طعم حقيقت تلخ.

جغد به خاطر خدا باز هم بر کنگره هاي دنيا مي خواند و آن کس که مي فهمد، ميداند که
آواز او پيغام خداست
که مي گويد :

                                     * آن چه نبايد دلبستگي را نشايد. *

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12  توسط H-S-A-72  |