خدا مشتی خاک را برگرفت. میخواست لیلی را بساز د ، از خود در او دمید. و لیلی پیش از آنکه باخبر شود ، عاشق شد.
لیلی باید عاشق باشد. زیرا خدا در او دمیده است و هر که خدا در او بدمد عاشق میشود.
لیلی نام تمام دختران ایران است ، نام دیگر انسان.
خدا گفت: به دنیایتان می آورم تا عاشق شوید. آزمونتان همین است. عشق و هر که عاشق تر آمد ، نزدیکتر است. پس نزدیکتر آیید. عشق ، کمند من است. کمندی که شما را پیش من می آورد. کمندم را بگیرید و لیلی کمند خدا را گرفت.
خدا گفت: عشق فرصت گفتگو است. گفتگو با من. و لیلی تمام کلمه هایش را به خدا داد. لیلی هم صحبت خدا شد. خدا گفت: عشق ، همان نام من است که مشتی خاک را بدل به نور میکند.
و لیلی مشتی نور شد در دستان خداوند.
شیطان از انتشار لیلی میترسد.
خدا به شیطان گفت: لیلی را سجده کن. شیطان غرور داشت ، سجده نکرد. گفت: من از آتشم و لیلی گل است. خدا گفت: سجده کن ، زیرا من چنین میخواهم! شیطان سجده نکرد . سرکشی کرد و رانده شد و کینه ی لیلی را به دل گرفت. او قسم خورد که لیلی را بی آبرو کند و تا واپسین روز حیات ، فرصت خواست. خدا مهلتش داد اما گفت: هرگز نمیتوانی. لیلی دردانه ی من است. قلبش چراغ من است و دستش در دست من. نمیتوانی ! ! ! عمریست شیطان گرداگرد لیلی می گردد. دستهایش پر از حقارت و وسوسه است. نام لیلی ، رنج شیطان است. لیلی عشق است و شیطان از عشق واهمه دارد.
خدا گفت: لیلی یک ماجراست ، ماجرایی آکنده از من. ماجرایی که باید بسازیش.
شیطان گفت: تنها یک اتفاق است . بنشین تا بیفتد.
آنان که حرف شیطان را باور کردند ، نشستند و لیلی هیچ گاه اتفاق نیفتاد. مجنون اما بلند شد ، رفت تا لیلی را بسازد.
خدا گفت: لیلی درد است. درد زادنی نو. تولدی به دست خویشتن.
شیطان گفت: آسودگی است. خیالی ست خوش.
خدا گفت: لیلی ، رفتن است. عبور و رد شدن.
شیطان گفت: ماندن است. فرورفتن در خود.
خدا گفت: لیلی جستجوست. لیلی نرسیدن است و بخشیدن.
شیطان گفت: خواستن است.گرفتن و تملک.
خدا گفت: لیلی سخت است. دیر است و دور از دست.
شیطان گفت: ساده است. همین جایی و دم دست.
و دنیا پر شد از لیلی های زود. لیلی های ساده اینجایی. لیلی های نزدیک لحظه ای . . .
خدا گفت: لیلی زندگی ست. زیستنی از نوعی دیگر.
لیلی جاودانگی شد و شیطان دیگر نبود.
مجنون ، زیستنی از نوعی دیگر را برگزید و می دانست که لیلی تا ابد طول میکشد!
(عرفان نظرآهاری)